حكيم زجاجى
327
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به زخم سر نيزهء همچو مار * برآريم از هركه گويى دمار ز نزديك عبد اللّه خويشكام * شد آن روز ، يك نيمه لشكر به شام بدانست عبد اللّه نامدار * كه كردن نخواهند خيلش فرار روان گشت با لشكر خويش مير * سوى شام شد مرد روشنضمير 85 ابو مسلم آگاه شد ، برنشست * ميان يلى تاختن را ببست بيامد به حران چو باد بهار * دلاور به يكروزه « 1 » بستد حصار علفها و انبارها مهر كرد * پى لشكر خويشتن شيرمرد خبر شد به عبد اللّه بادگير ( ؟ ) * ز نيرنگ بو مسلم بىنظير به ميران لشكر بگفت آن سخن * كه نشيند اين خيل گفتار من 90 ازآنجاى برگشت و آمد به راه * بياورد نزديك حران سپاه برابر فرود آمد آن بىهمال * به كردار طاو [ و ] س بىپروبال طلايه ز هر دو سپه شد برون * در آن نيمشب گشته جوياى خون سپيده كه آن « 2 » دانه ياقوت زرد * برآمد از اين حقهء لاژورد برآمد ز هر دو سپه بانگ ناى * برفتند اميران لشكر ز جاى 95 صف هر دو لشكر بياراستند * به خون ريختن خلق برخاستند « 3 » سرافراز عبد اللّه بن على * كه خورشيد بودى به روشندلى بيامد به قلب اندرون جاى كرد * علم بر سر خويش برپاى كرد برادرش عبد الصمد همچو شير * به قلب اندرون پيش مير دلير باستاد چون حاجيان پيشتر * به رفعت شد از آسمان بيشتر 100 به كار بن مسلم « 4 » سوى ميسره * بيامد چو خور تا به برج بره حبيب سويد آن يل يكتنه * بياراست از خويشتن ميمنه ابو مسلم نامور زآن طرف * به قلب اندرون بود زوبين به كف حسن را بفرمود تا بر يمين * شود همچو شير عرين در كمين يسار ، آن دلاور به حازم سپرد * به پيش سواران ورا نام برد 105 به حرب « 5 » آمدند از دو رويه سپاه * زمين و زمان گشت يكسر سياه
--> ( 1 ) ذره ( 2 ) از ( 3 ) خواستند ( 4 ) به كار بن مسلم العقيلى ( 5 ) نجواب